
یه قمقمه بهم داده بود که دستم باشه که یاد نداشتم اب بخورم و فرزانه گفت هانی یه خورده باکلاس باش پس فردا میخایم بریم تهرون خخخ خیلی خندیدم و از خاطرات تهران گفتیم....
همین طور پیاده میرفتیم تا سر هاجر بعد باهم خدافظی کردیم و رفتم خونه.. موری اند ماری هم داشتن حاضر میشدند برن خونه فاطمه ناهار از اونجا هم بزنن به جاده اونا رفتن بعدش ماراه افتادیم ناهار خونه اف تی ای بودیم تا ساعتای دو که مریم موقع رفتن گریه میکرد منم بغضی راه گلویم را سد کرده بود ولی بروز ندادم
هعییی خدا کنه سالم برسن اونموقع شاهرود بودن گفتنشب میخان بمونن شاهرود...
بعد اومدیم خونه من رفتم یه دوش گرفتمو یخورده کارنامهازمونموو نیگا کردمو حاظر شدم ساعت 4 برم کلاس کانون قلمچی پشتیبانم جلسه گذاشته بود ...حاضر شدم علی منو برد که اونجا هم جلسه خوبی بود تا ساعتای 5 بعد ابجی اومد دنبالم رفتیم خونه تا ساعت شیش عصر بعد رفتیم بند دره...
اون قسمت بالاش نشسته بودیم قبلش رفته بودیم پایین عکس گرفته بودیم
اومدیم بالا نشستیم داشتیم چیپس و پفک میخوردیم(البته همشو من خوردم خخخ)که یه اقایه داشت با طناب از کوه پایین میومد اووووف چه ورزشکاری بود با طناب اومد طنابو ول کرد رفت از اونور سد دور زد به قول علی دور افتخارشو زد بعد دوباره برگشت سرجاش بدون طناب همون کوهو رفت بالا...یه قسمتی بود البته دادشم وسط راه رفت هوا و یه جاهاییم دستاش درد میگرفت ... تو کف اون بودیم یه پسره با دوچرخش اومد میخاست بره پایین..بهش گفتم نکن پسرم خطرناکه میوفتی گوفت هزار بار رفتم ولی الان میترسم لاستیکم خوب نیست خخخ اونم رفت یه ارتیست بازی در اوردو کفم برید...اون ورزشکاره هم که از اول تا اخر داشتم نگاش میکردم و تشویقش میکردم قلشو فتح کرد بعدم نشست با یه ژست فاتحانه یه نوشیدنی نمیدونم چی بود دیده نمی شد از دور خورد اووووف خود خود استایل بود لامصب... قله رو که فتح کرد اینا هم پاشدن که برن خلاصه از اونجا رفتیم تا اوینی و اینا یه دوری زدیم و... رفتیم صیاد ...کلی عکس گرفتیمو و سوار فانفار شدیم و بعدش با علی یه مسیری رو مسابقه دادیم که با اخلاف اندک از من برد
البته اونم به خاطر این بود زودتر از من شروع کرد بعد رفتیم خونه دایی پسر دایی رو رسوندیم بعدم اومدیم خونه ساعت نه شده بود نشستم ازمونمو دو درس شیی و فیزیکو تجلیل کردم الانم در خدمت شمام ..
هعی خدایا کمکم کن به اهدافم برسم و بهم کمک کن بهت نزدیک تر شم .... دوست دارم شب بخیر...
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۶ساعت 23:43 توسط مهزاد|